تبليغاتX
فراسوی مرزهای تنت به من وعده دیدار بده
فراسوی مرزهای تنت به من وعده دیدار بده
 

فراسوي مرزهاي تنت دوستت دارم




| *| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 11:54 توسط آبی کوچک |
تقديم به روحم


من اینجا بس دلم تنگ است !

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟


بسان رَهنوردانی که در افسانه‌ها گویند
 
گرفته کولبارِ زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز


سه ره پیداست،

نوشته بر سر هر یک به سنگ اَندر

حدیثی کَش نمی‌خوانی بر آن دیگر

نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر: راه نیمَش ننگ، نیمَش نام

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟


تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست

سوی بهرام، این جاوید خون آشام

سوی ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه‌ی بی‌غم

که می‌زد جام شومش را به جام «حافظ» و «خیام»

و می‌رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی

و کنون می‌زند با ساغرِ «مَک‌نیس» یا «نیما»

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی‌خداوندی‌ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند


بهِل کاین آسمان پاک

چرا گاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرْشان کیست؟

و یا سود و ثمرْشان چیست؟


بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله‌ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده‌ی بیدار

نه این خونی که دارم، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من، این غرفه‌ی با پرده های تار

و می پرسد، صدایش ناله ای بی نور

«کسی اینجاست؟

هَلا! من با شمایم ، های!... می پرسم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟

نگاهی، یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟»

و می‌بیند صدایی نیست، نور آشنایی نیست، حتی از نگاه

مرده‌ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پِت پِت رنجور شمعی در جوار مرگ

مَلول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه‌ی آزاد

ولی آنجا حدیث بَنگ و افیون است - از اِعطای درویشی که می‌خواند

«جهان پیر است و بی‌بنیاد، ازین فرهادکش فریاد»

وز آنجا می‌رود بیرون، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه‌ی با پرده‌های تار

کسی اینجاست؟

و می‌بیند همان شمع و همان نجواست

که می‌گویند بمان اینجا؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده‌ی مهجور

«خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»


بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا؟ هر جا که پیش آید

بدآنجایی که می‌گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده‌ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید: «زود!»

وزین دستش فُتاده مشعلی خاموش و نالد دیر


کجا؟ هر جا که پیش آید

به آنجایی که می گویند

چو گل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه‌هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گلْ کاغذین روید؟

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده‌ست

که مرگش نیز چون مرگ «تاراس بولبا»

نه چون مرگ من و تو، مرگ پاک دیگری بوده‌ست

کجا؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عُمَر با سوط بی‌رحم خشایرشا

زند دیوانه‌وار، اما نه بر دریا

به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من

به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من


بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه‌ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پاک و پاکیزه‌ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی

و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون کُل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شُرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین


من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم




مهدی اخوان ثالث


| *| نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 11:11 توسط آبی کوچک |
گر بدين سان زيست بايد پست

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسواسی نياويزم،

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست.

گر بدين سان زيست بايد پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود، چون کوه،

يادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک.

احمد شاملو



| *| نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 12:34 توسط آبی کوچک |

 واي ، باران
باران 
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه

كسي نقش تو را خواهد شست ؟

در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي

مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد

 دادن دستت كه و تكان
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را
عجيب !‌عاقبت مرد؟ كه
افسوس
کاشکی مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
 جان مرا جنگل
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “

آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

 

                                                                                                   حمید مصدق



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 17:2 توسط آبی کوچک |
من دلم می خواهد



« من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هر كسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد

يك سبد بوي گل سرخ

به من هديه كند

شرط وارد گشتن

شستشوي دلها ست.

شرط آن داشتن

يك دل بي رنگ و رياست.

بر درش برگ گلي مي كوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ما اينجاست

تا كه سهراب نپرسد ديگر


خانه دوست کجاست....»



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 12:17 توسط آبی کوچک |

در گذشته آرزو می کردیم دل کسی را که عاشقش بودیم به دست آریم،

بعد ها همین حس که دل کسی با ماست می تواند برای عاشق کردنمان

به او بس باشد.

بدین گونه، از آنجا که در عشق پیش از هرچیز به جستجوی لذتی ذهنی ایم،

 در سنی که به نظرمی رسد گرایش به زیبایی یک فرد بزرگترین بخش دلدادگی

باشد،عشقی-هر چه بدنی تر-می تواند پدید آید بی آن که ، در آغاز ، تمنایی

 در کار بوده باشد!



| *| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 16:24 توسط آبی کوچک |
" من از جهانی دگرم "

 

 من از جهانی دگرم

ساقی از این عا لم واهی رهایم کن

 

نمی خواهم در این هیبت بمانم 

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

 

تو را اینجا به صدها رنگ می جویند

تو را با حیله و نیرنگ می جویند

تو را با نیزه ها در جنگ می جویند

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

 

تو جان  می بخشی  و اینجا  به  فتوای  تو

میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم

نمی دانم کی ام من  نمی دانم کی ام من

 آدمم  روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم

تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن

بیا از این  تنه آلوده غمگین جدایم  کن

 

اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست

پس ای  مردم خدا اینجاست خدا اینجاست

خدا در قلب انسانهاست

به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست

 

همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود

 در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن

بیا از این تنه آلوده و غمگین جدایم کن

 

  

" شعر آهنگ از همای "




| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 20:22 توسط آبی کوچک |

 

زندگی مان را چون خانه ای برای کسی می سازیم،

و هنگامی که می توانیم او را سرانجام در آن جای دهیم      نمی آید،

سپس برایمان می میرد و خود زندانی جایی می شویم که تنها برای او بود.



| *| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 19:52 توسط آبی کوچک |
محاله با تو من از پا بیفتم

 
تو از فردا چه می پرسی

 تو امروزش هنوز موندم

 من اون دیروزشم حتی

 نمک پاشیده خوابوندم

 چه امروزی چه فردایی

 چه دردی داره تنهایی

 به داد دل برس ای یار

 اگه دل واپس مایی

 اگه دل واپس مایی

 به این روزا بگو قهرم باهاشون

 نمی تونم بیفتم پابه پاشون

 تو که نیستی غمی داره نگاشون

 چقدر دیر می گذره اون لحظه هاشون

 تو که رفتی ورق برگشت

 تو که بودی چه خوب می گذشت

 حالا از مـــال ایـــن دنـیا

 نهی داریم گروی هشت

تو که بودی دلم خوش بود


اگه شبهای ناخوش بود

 تو که بودی منم بودم

 حالا نیستی که نابودم

 حالا نیستی که نابودم

 اگه زودتر برسونی خودت رو

 ببینه چشم من رنگ رخت رو

 به عشق با تو بودن راه می افتم

 محاله با تو من از پا بیفتم



| *| نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 11:15 توسط آبی کوچک |
تولدم مبارک

 

دوستام همه تبریک گفتن عاطی طلا- فرزی جون - فاطی - نرجس - رقیه و داداش ایمان و پیمان و سکینه و...

همتون و دوست دارم مرسی

تبریکی که به دلم نشست این بود

هر سال وقتی ۲۲ شهریور می شه هزاران شهاب به سمت زمین هجوم می آوردن

از خدام می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا می خوان خودشونو به زمین برسونن؟...

و حالا ۳ ساله فهمیدم که اونا به پیشواز حضور مسافری می یان که زمین و با گام های مهربونش نوازش

کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه...



| *| نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 10:55 توسط آبی کوچک |
با آرزوی بهترین ها برای تو بهترین



| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 18:43 توسط آبی کوچک |
تولدت مبارک بهترینم


از بهانه ها

از فاصله هايی ژرف

از ته نهايت سکوت

با تمام آرزوهايم

با تو

بی رقیب و

بی فریب

بی پرده و

بی سرایی

از تولد عشق

بی ترنم اغراقی

می گویم

و قبای خاموشی بر تن می کنم

من لب بسته ی احساس توام




| *| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 18:38 توسط آبی کوچک |
تقدیم به عاطی جون

    

 يه خورشيد شکسته، من زمين بند و خسته

بی حرارت وجودت، توی بُهْت غم نشسته

منه ديوونه ی عاشق، به خيالم تو خدايی

همه شب بيدار می موندم، که تو با سحر بيايی

من می خواستم توی رگ هام، معنی زندگی باشی

به تن خسته ی عاشق، نور آرزو بپاشی

واسه تو فرقی نمی کرد، بودن و نبودن من

پای خستَمو نديدی، لحظه ی تلخ شکستن

 تو هنوز توُ آسمونی، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم

تو غريبه، من يه عاشق، که برات دل نگرونه

فاصله بين منو تو، از زمين تا آسمونه

روزای خوب گذشته، کاشکی بر می گشت دوباره

شبای سرد جدايی، باز می شد پر از ستاره

 کاش می ديدم که نگاهت، پُر عشقه، مهربونه

از لب تو می شنيدم، غزلای عاشقونه

تن من پُر از شکايت، دل من پُر از حکايت

من می خواستم با تو باشم، برسم تا  بی نهايت...

تو هنوز توُ آسمونی، من زمينم که اسيرم

من بازم در انتظارم، که نفس از تو بگيرم...

اگه درست انتخاب رشته کنی خود آهنگ هم برات می فرستم فدات شم

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 23:59 توسط آبی کوچک |
تقدیم به همه آنان که در روزگار دور یا نزدیک دوستشان داشتم و خواهم داشت

ماه من غصه چرا؟؟؟

 

 آسمان را بنگر،که هنوز،بعد صدها شب و روز

 

 مثل روز نخست

 

گرم و آبی و پراز مهر ،به ما می خندد!!!

 

 یا زمینی را که ،دلش از سردی شب های خزان

 

نه شکست و نه گرفت،بلکه از عاطفه لبریز شدو

 

نفسی از سر امید کشید

 

ودر آغاز بهار،دشتی از یاس سپید

 

زیر پاهامان ریخت،تا بگوید که هنوز پرامنیت خداست

 

ماه من ،غصه چرا؟؟!!تو مرا داری ومن ،هرشب و روز،

 

آرزویم،همه خوشبختی توست...

 

ماه من!دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

 

کار آنهایی نیست که خدا را دارند....

 

ماه من ،غم و اندوه،اگر هم روزی ،مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات،از لب پنجره ی عشق،

 

زمین خورد و شکست،

 

با نگاهت به خدا ،چتر شادی وا کن و بگو با دل خود

 

"که خدا هست ،خدا هست"

 

او همانی است که در تارترین لحظه ی شب،

 

راه نورانی امید نشانم می داد...

 

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد،

 

همه زندگی ام،غرق شادی باشد..

 

ماه من غصه اگر هست ،بگو تا باشد

 

معنی خوشبختی ،بودن اندوه است...

 

این همه غصه و غم،این همه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه!میوه ی یک باغند

 

همه را با هم و با عشق بچین....

 

ولی از یاد مبر:

 

پشت هر کوه بلند،سبزه زاری است پرازیاد خدا

 

و در آن بازکسی می خواند:

 

"که خداهست،خدا ست

 

 چرا غصه ؟؟!!چرا؟؟



| *| نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 11:15 توسط آبی کوچک |
پوپکم

 

پوپك شيرين سخنم

 

اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر

 

اينهمه قصه شوم از كس و ناكس مشنو

 

غافل از دام هوس

 

در بر هر كس و ناكس منشين

 

پوپكم

 

پوپك شيرين سخنم

 

تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد

 

من از آن دارم بيم

 

كاين لجنزار تو را پوپكم آلوده كند

 

اندرين دشت مخوف

 

كه تو آزاديش اي پوپك من

 

مي خواني

 

زير هر بوته گل

 

لب هر جويه آب

 

پشت هر كهنه فسونگر ديوار

 

كه كمين كرده تو را زير درختان كهن

 

پوپكم دامي هست

 

گرگ خونخواره بدكاره بد نامي هست

 

سالها پيش

 

دل من

 

كه به عشق دل تو ايمان داشت

 

اندرين مزرع آفت زده شوم حيات

 

شاخ اميدي كاشت

 

چشم به راه تو بودم

 

كه تو كي مي آيي

 

بر سر شاخه سر سبز اميد دل من

 

كه تو كي مي خواني

 

پوپكم

 

يادت هست

 

در دل آن شب افسانه اي مهتابي

 

كه بر آن شاخه پريدي

 

لحظه اي چند نشستي

 

نغمه اي چند سرودي

 

گفتم اين دشت سيه

 

خوابگه غولان است

 

همه رنگ است و ريا

 

همه فسون است و فريب

 

صيد هم چون تويي

 

اي پوپك خوش پروازم

 

مرغ خوش الحان خوش آوازم

 

بخدا آسان است

 

اينهمه برق كه روشنگر اين صحراست

 

پرتو مهري نيست

 

نور اميدي نيست

 

آتشين برق نگاهي ز كمينگاهيست

 

همه گرگ و همه ديو

 

در كمين تو زيبايي تو

 

پاكي و سادگي و رعنايي تو

 

مرو اي مرغك زيبا

 

كه به هر رهگذري

 

همه ديوند كمين كرده نبينند تو را

 

دور از دست وفا

 

پنهان از ديده عشق نفريبند تو را

 

                                                       شريعتي



| *| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 13:18 توسط آبی کوچک |
شبانه


اکنون، ديگرباره شبي گذشت.
به نرمي از بر ِ من گذشت با تمامي‌ي ِ لحظه‌هاي‌اش.


چونان باکره‌ي ِ عشقي

که با همه انحناهاي ِ تن‌اش

 

 

از موي تا به ناخن

تن به نوازش ِ دستي گرم رها کند،
بانوي ِ درازگيسو را
در برکه‌ئي که يک دَم از گردش ِ ماهي‌ي ِ خواب آشفته نشد
غوطه دادم.



به معشوقي مي‌مانست، چرا که
با احساسي از شرم در او خيره مانده بودم.


از روشنائي گريزان بود.
گفتم که سحرگاهان در برابر ِ آفتاب‌اش بخواهم ديد
و چراغ را کُشتم.


چندان که آفتاب برآمد
چنان چون شب‌نمي
پريده بود.

شاملو



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 22:13 توسط آبی کوچک |
برای او !!!



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 21:55 توسط آبی کوچک |
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 21:40 توسط آبی کوچک |
او گویی مامور من است

گاه می افتم،گاه می ایستم،گاه می هراسم،گاه تردید می کنم،گاه دلم هوای بازگشت می کند ،گاه... اما، او همچنان ، با گام هائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟ اما هر چه نزدیکتر می شویم ، وحشت در دلم غوغایی بیشتر دارد. هر چه بیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما،او گویی مامور است . رسالتی غیبی چنان نیرو مندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند.

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 21:39 توسط آبی کوچک |
!!!

او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم.
........................................................................
آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدي
به خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخنــــد

فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت
فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد

صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست بخنــــد

راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـم
پر زدن نيست كه درجاست بخنــــد

آدمك نغمه آغاز نخوان !!
به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

                                                                                 با تشکر از فرزانه جون



| *| نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 13:28 توسط آبی کوچک |
تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای!

 

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم. 



| *| نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 18:47 توسط آبی کوچک |
مشکی پوش تنها

ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ .
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی اثر است .
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.
دنگ ... دنگ ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است.
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد به جای:
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتی از کف رفت .
قصه ای گشت تمام .
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پردهای می گذرد،
پرده ای می آید :
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ:
دنگ... دنگ... ،
دنگ...


| *| نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 21:19 توسط آبی کوچک |


nani-divone

آبی کوچک

nani-divone

http://nani-divone.blogfa.com

فراسوی مرزهای تنت به من وعده دیدار بده

فراسوی مرزهای تنت به من وعده دیدار بده

فراسوی مرزهای تنت به من وعده دیدار بده

این منم... قهرمان داستان نیمه کاره ات
در این نیمه سرگردانم

نه راه بازگشت به اول سطر دارم نه توان قصه گویی

بیا.....حتی دیگر پایان عاشقانه ای هم نمی خواهم...فقط تمامم کن

تمام.

دوستت دارم بی آنکه بخواهمت

فراسوی مرزهای تنت به من وعده دیدار بده

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog